| بررسى مقدماتى |
|
|
| شمارۀ ٧ | ||||||
|
نگارش: موژان مومن، ترجمه حوريوش رحمانى |
||||||
|
بررسى مقدماتى چگونگى شکلگيرى جامعه بهائى ايران جامعه بهائى ايران بتدريج از جنبش بابى که در نيمه قرن نوزدهم ايران را منقلب نمود شکل گرفت(١) اکثر رهبران جنبش بابى از جمله خود حضرت باب در سرکوبىهاى خونينى که بين سالهاى ١٨٤٨و ١٨٥٣ واقع شد از بين رفتند. باين ترتيب اين جنبش در ايران بصورت زيرزمينى درآمد، ولی چند نفر از بابيان برجسته در عراق که درقلمرو عثمانى و خارج از دسترسى حکومت ايران قرار داشت اجتماع نمودند. در بين بابيان معروفى که در بغداد جمع شده بودند ميرزا يحيىٰ ازل بود که بر اساس توقيعى که از طرف حضرت باب بنام او ارسال شده بود خود را رهبر بابيان ميدانست. امّا او لياقت لازم را براى رهبرى نداشت و در واقع ميرزا حسينعلی نورى ملقب به بهاءالله بود که در طول يک دهه، رهبرى مؤثّر خود را بثبوت رساند وجامعهٴ بابى ايران را شکل و هويّت بخشيد. حضرت بهاءالله در سال ١٨٦٣ در بغداد بطور خصوصى و در سال ١٨٦٦ در ادرنه بطور علنى اظهار امر فرموده اعلام داشتند که همان شخص موعود يعنى "من يظهرهالله" که حضرت باب پيشگوئى کرده بود هستند. اين ادّعا موقعيّت ازل را متزلزل مىساخت و بنابراين او از پذيرفتن آن اجتناب ورزيد. هنگامى که شکاف و جدائى بين اين دو نفر علنى گرديد اکثريّت قابل ملاحظه اى از بابيان ايران به حضرت بهاءالله روى آوردند. باين ترتيب بيشتر بابيان بهائى شدند و فقط عده معدودى پيرو ازل باقى ماندند و به ازلی معروف شدند. نحوهٴ اقبال نفوس زيربناى اصلی جامعهٴ بهائى ايران بابى ها بودند. با اين حال قبل از شکلگيرى يک جامعهٴ بهائى مؤثّر و کارآمد در ايران دو تغيير لازم بود. بابيان مىبايستى به مقام حضرت بهاءالله پى برند و نيز براى وضع نابسامان و اسفبار آنها (که نتيجه تضييقات شديدى بود که بر آنها تحميل شده بود) مىبايست چارهانديشى ميشد. ازاين دو مشکل، حضرت بهاءالله ابتدا مشکل دوّم را رفع نمودند. ايشان در دوران بغدادمأمورينى پنهانى به ايران اعزام فرمودند تا رشته هاى ازهم گسيخته اين جامعه را ترميم نمايند.تعدادى از بابيان خود به بغداد آمدند، در حاليکه جمع ديگرى ازطريق مکاتبه و مطالعه کتبى که حضرت بهاءالله مىنوشتند ترغيب و دلگرم شدند. آنگاه از سال ١٨٦٧ به بعد، حضرت بهاءالله ادّعاى خود را مبنى بر اينکه ايشان "من يظهرهالله" يعنى همان موعودى هستند که در بسيارى از آثار حضرت باب وعده داده شده بود مطرح نمودند. ايشان مأمورين ديگرى به ايران اعزام فرمودند تا اين امر را در ميان بابيان اعلام نمايند. افرادى نظير نبيل زرندى، ميرزااحمد يزدى و ميرزا منيب کاشانى باين منظور به سراسر ايران سفر کردند. بخصوص نبيل کسى بود که ادّعاى حضرت بهاءالله را به بسيارى از جوامع بابى اعلام نمود. حاج عبدالحسن اردکانى (حاجى امين) با خانواده يکى از مؤمنين اوّليه بنام ملاّ رجبعلی وصلت کرده بود. هنگامىکه حقانيّت ادّعاى حضرت بهاءالله بر او روشن گرديد به سراسر ايران سفر کرد واز طريق آشنايان خانواده همسرش در هر شهر با خانوادههاى قديم بابى تماس گرفت و اين پيام را به آنها رساند(٢) از چندين نفر نام برده شده که حتّى قبل از اظهار امر حضرت بهاءالله از طريق آثارشان به مقام ايشان پى برده بودند(٣) بغير از کوششهاى اين مبلغين سيّار و نتايج مثبت نوشته ها ومکاتبات حضرت بهاءالله راه اصلی ديگرى که بابيان به ديانت بهائى وارد شدند از طريق ملاقات با شخص حضرت بهاءالله بود. تعداد زيادى از بابيان به حضور حضرت بهاءالله، بخصوص زمانى که در بغداد تشريف داشتند مشرّف شدند. هرچند که حضرت بهاءالله در آن زمان هنوز اظهار امر نکرده بودند ومسافرت بابيان به بغداد نيز بيشتر به منظور ملاقات با ميرزا يحيى بود ولی با اين حال بسيارى که به اين سفر آمدند آنچنان مجذوب شخصيّت حضرت بهاءالله شدند که هنگامى که ايشان بعداً اظهار امر فرمودند آنها بدون درنگ پذيرفتند(٤) در سالهاى بعد با اينکه ادرنه و عکّا بسيار دور بود ولی هنوزبسيارى رنج اين سفر طولانى را تحمّل مىنمودند تا خود به حقيقت پى ببرند. حتّىٰ عدهاى هم به عکّا و هم به فاماگوستا(درقبرس) رفتند تا حضرت بهاءالله و ازل، هر دو را ملاقات کنند و بعد خود تصميم بگيرند(٥) بطور کلی شايد چندان دور از واقعيّت نخواهد بود اگر تخمين "لرد کرزن" را که از هربيست نفر بابى نوزده نفر بهائى شدند بپذيريم(٦) عدّه بسيار معدودى به هيچيک نگرويدند که آنها را "کلشىء" خواندند(٧) در حاليکه بقيه ازلی خوانده مىشدند. امّا علاوه بر بابىها عدّه بسيارى از ساير مردم ايران نيز به ديانت بهائى گرويدند. اگرچه ميزان افزايش تعداد مؤمنين باندازه دوران حضرت باب نبود ولی با اين حال در اين دوره هم بسيارى ايمان آوردند. در مقايسه با دوران حضرت باب، مؤمنين اين دوره از نظر طبقات اجتماعى، گروه هاى اقليّت و منطقه جغرافيائى بسيار وسيعتر و متنوعتر بودند. در باره اقبال اقليّت هاى مذهبى بعداً بحث خواهيم کرد. در اين قسمت روى اکثريّت جمعيّت شيعه مطالعه مىکنيم. روش تبليغى تماس فردى حتّىٰ در خطرناکترين و شگفتآورترين شرايط ادامه داشت. مثلاً در اصفهان مخالفان مهم بهائىها دو پيشواى بزرگ مذهبى بنامهاى ميرمحمد حسين، امام جمعه و شيخ محمّد باقر، شيخالاسلام بودند. اين دو نفر موجب قتل بسيارى از بهائيان شدند ولی با اين حال تعدادى از بهائيان سرشناس که به اين دو نفر نزديک بودند به تبليغ ديانت بهائى ادامه ميدادند. مثلاً ميرزامحمّد حسن سلطان الشّهداء و ميرزامحمّد حسين محبوب الشّهداء کارگزاران امور مالی امام جمعه بودند. خورشيدبيگم شمس الضحىٰ يکى از عموزادگان شيخ محمّد باقر نجفى بود که بعد از مرگ پدرش در خانواده او بزرگ شده بود. اين بهائيان عليرغم نزديک بودنشان به اين دو مخالف بيرحم و شقى به تبليغ امر ادامه دادند و هرکس را که گمان ميکردند به سخنان آنها توجّه ميکند تبليغ ميکردند. اين فعّاليتهاى تبليغى حتّىٰ در درون خانه اين دو مخالف امر نيزادامه داشت. حاج آقا ابراهيم براى انجام کارى از تون به اصفهان آمده بود و از آنجائى که با امام جمعه آشنائى داشت در منزل او اقامت گزيده بود. اين شخص مطالبى را عنوان نموده بود که نشان ميداد براى حل مسائل مذهبى خود دنبال پاسخى ميگردد. ميرزا محمّد حسن سلطان شهداء باين مسئله پى برد و بدون درنگ حتّىٰ در منزل امام جمعه با آقا ابراهيم در مورد ديانت بهائى صحبت نمود(٨) البته اين نوع فعّاليّتها فوق العاده خطرناک بود و عاقبت سلطان الشّهداء و محبوب الشّهداء هر دو جان خود را بر سر آن گذاشتند. کسانيکه از طريق تماس خصوصى با بهائيان از امر مطلع ميشدند معمولاً به جلسهاى که در آن، يکى از مطّلعين معروف بهائى که قادر بود به سؤالات مشکل آنها پاسخ گويد حضور داشت دعوت مىشدند. در اواخر اين دوران اين افراد مطلع حالت رسمىترى در جامعهٴ بهائى پيدا کردند و به مبلّغ معروف شدند. عدّه اى از طريق مطالعه آثار حضرت بهاءالله به ديانت بهائى ايمان آوردند. کربلائى محمّد عطار مراغه اى يکى از پيروان محمّد کريم کرمانى، رهبر شيخيه بود. اين شخص با مطالعه کتاب ايقان و مقايسه آن با آثار کريم خان به امر مؤمن گرديد(٩) حاج آقا ابراهيم فوقالذکر نيز پس از مطالعه کتاب ايقان در اصفهان به امر مبارک ايمان آورد(١٠) متأسفانه در مورد تعداد احباء در يک منطقه اطّلاعات بسيار اندکى موجود است مثلاً ذکر تعداد ١٥٠ نفر بهائى در قائن (١١)، ١٠٠نفر در نراق(١٢) و٧٠ نفر در قم(١٣) ديده ميشود ولی از تعداد بهائيان در شهرهاى بزرگى مانند طهران و شيراز که جوامع بهائى بسيار بزرگترى داشتهاند هيچگونه اطّلاعى دردست نيست. تضييقات و حفظ و صيانت جامعه تضييقات و سرکوبى هاى جامعه بابى در ايران به بهائيان نيز سرايت نمود. البته حوادث مهمّى چون وقايع شيخ طبرسى وزنجان که جامعه بابى متحمل شده بودند در اين دوره ديده نمىشود بلکه بيشتر تضييقات سخت و مداوم بود بنحوى که هيچيک از اعضاى اين جامعه نميتوانستند احساس امنيت نمايند. جوّ نفرت و سوء ظن نسبت به بهائيان آنچنان قوى بود که حتّىٰ ديپلماتهاى اروپائى نيز عليرغم برخوردارى از مصونيّت قوى سياسى، نسبت به اظهار نظر آشکار درباره اين جنبش محتاط بودند(١٤) علاوه بر جوّ دائمى و عمومى آزار و اذيّت،گهگاه شورش هائى نيز برضد اين جامعه ديده شده است که در طى آن چند نفر بهائى به قتل رسيدهاند و تمامى بهائيان در يک شهر مورد تهديد قرار گرفته و اموالشان به غارت و تاراج رفته است. با اين حال مناطق معدودى در ايران وجود داشته است که در آن بر اثر حمايت بعضى از مأمورين عاليرتبه دولتى، بهائيان در بعضى اوقات در دورهاى اندک ازامنيت نسبى برخوردار بودهاند.مثلاً در آذربايجان، مظفرالدّين شاه در دوران وليعهدى نظر خوبى نسبت به بهائيان داشته است. اوخود تحت تأثير افکار شيخيه قرار داشت و در دربار او در تبريز بعضى افراد بهائى (مانند ميرزا عبدالله خان و ميرزا عنايت علیآبادى) ديده ميشدند. در خراسان تعداى از مأمورين عاليرتبه دولتى(مثلاً مؤتمنالسلطنه) وهمچنين حکام (ازجمله عماد الملک حاکم طبس) بهائى بودند. همچنين نقل شده که تعداد ديگرى از مأمورين عالیرتبه قاجار نسبت به بهائيان نظر موافق داشتند گرچه خود بهائى نشده بودند. اظهاراتى ازاين قبيل در باره ميرزا يوسف خان آشتيانى مستوفى الممالک (١٥) علی اصغر خان امين السّلطان(١٦)، ميرزاحسين خان مشيرالدّوله(١٧) وحسين قلی خان نظام السّلطنه(١٨) وجود دارد. بنابراين در اين دوره ها تمايلی در بهائيان براى مهاجرت از مناطقى که در آن تضييقات شديد بوده مانند يزد و منطقه اصفهان به مناطقى که تضييقات نسبتاً کمتر بودهمانند طهران، آذربايجان و خراسان ديده ميشود. بسيارى نيز با حالت "خودتبعيدى" به خارج از ايران بخصوص عشق آباد، قفقاز، حيفا و عکا مهاجرت کردند. بعنوان نمونهاى از اين پديده مهاجرت ميتوان يزد يعنى منطقهاى با تضييقات شديد را در نظر گرفت. از صد نفر بعنوان بهائيان سرشناس يزد در زمان حضرت بهاءالله نام برده شدهاست. از اين عّده ٦٤ در صد از يزد مهاجرت کرده اند، گفته شده که ٢٥ درصد بخصوص بر اثر نتايج مستقيم تضييقات رفتهاند واکثر بقيه احتمالاً بر اثر نتايج غير مستقيم تضييقات شهر را ترک کرده اند، ١٤ درصد به حيفا و عکا و ٢٢درصد به عشقآباد مهاجرت کردهاند.امّا در عين حال مهاجرت يکى ازويژگيهاى همه جوامع بهائى بوده است و حتّىٰ از ايالت نسبتاً امنى مانند آذربايجان ٢٩نفر از ١٤٥ نفر اعضاى مهمّ جامعه در دوران حضرت بهاءالله (٢٠درصد) اکثراً به عشقآباد (١٢نفر)، قفقاز (٧نفر) و حيفا و عکا (٤نفر) مهاجرت کردهاند. در اينجا جزئيات بيشترى در مورد تضييقات و مهاجرت ذکر نميشود چون شرح مبسوطى از آن در کتب ديگر نقل شدهاست(١٩) ارتباطات درحاليکه حضرت بهاءالله در سرزمينى دور در تبعيد بسرمىبردند وجامعه بهائى ايران تحت تضييقات مداوم قرار داشت بر قرارى يک سيستم ارتباطى مؤثر براى يکپارچگى و پيشرفت جامعه بهائى امرى حياتى بود. نياز به يک چنين سيستم ارتباطى مؤثر بهائيان را برآن داشت که در واقع يک نظام پستى مخصوص بخود تأسيس کنند. افراد بهائى بخصوص شيخ سلمان و حاجى امين(٢٠) به جوامع مختلف بهائى در سراسر ايران سرکشى ميکردند ونامه ها وهداياى آنان را جهت تقديم به حضور حضرت بهاءالله جمعآورى ميکردند. اين نامههاشامل گزارشهائى در باره فعاليتها، کسب تکليف در موارد خاص و همچنين درخواست هاى عمومى براى دعاى خير بود. آنگاه آنها به عکّا ميرفتند و اين نامه ها وهدايا را تقديم ميکردند. بعد درعکّا منتظر ميماندند تا جواب نامه ها آماده ميشد. سپس جواب نامه ها را گرفته به موصل مىبردند تا جناب زينالمقربين جهت تسهيل در توزيع از هر نامه چندين نسخه دست نويس تهيه مىنمود. اين نامه ها سپس در سراسر ايران توزيع مىشد، درحاليکه نامه هاى بعدى به جريان مى افتاد. درسالهاى بعد تعداد کمى از کتب امرى در بمبئى توسّط بهائيان آنجا به چاپ رسيد. اين سيستم ارتباطى با تعداد زيادى از بهائيان که از ايران به عکا ميرفتند و غالباً نامه هاى متعددى از ساير احباء با خودمىبردند و با مکاتيب زيادى باز مىگشتند تکميل ميشد. در طى آخرين دهه حيات حضرت بهاءالله تعداد اين زائرين بنحو قابل ملاحظه اى افزايش يافت. صورتى از اسامى کسانى که در طى دوسال يعنى سالهاى ١٣٠٤ و١٣٠٥ (٨_١٨٨٦) مشرف شدند موجود است در طى اين مدّت ١٥٤ زائر مشرّف شدند که ١٣٧ نفر آنها ازايران بودند (٢١) اين زائرين از همه نقاط ايران مىآمدند و ازنظر تعداد در طول سال نسبتاً بميزان يکسان تقسيم مىشدند. در سالهاى نخست، مسافرت بهائيان به عکّا مستلزم همسفر شدن آنها با زائرين مسلمان وزيارت مکّه نيز بود(در عين حال سفر حج عذر مناسبى براى غيبت بهائيان از شهر و ديارخود بود). آنها ازمکّه با کاروان حج به دمشق ميرفتند که از آنجا عکّا در فاصله کوتاهى از مسير اين کاروان قرار داشت. در سالهاى بعد بهائيانى که در شمال ايران بودند ترجيح ميدادند که مسير عشق آباد_ باکو را انتخاب کنند و از راه دريا به استانبول و سپس به مصر و عکّا بروند. در حاليکه بهائيان جنوب غالباً با کشتى به بمبئى و از آنجا مجدداً با کشتى از طريق کانال سوئز به عکّا ميرفتند. با گذشت زمان بر اثر تأسيس مسافرخانه هائى در نقاط مهمّ مسير و استقرار نمايندگانى از طرف حضرت بهاءالله در بيروت واسکندريه که بر مراحل نهائى سفر نظارت داشتند(٢٣) تشرّف زائرين حالت رسمىترى پيدا کرد. نظام پستى بخصوص در ابتداى اين دوره چندان پيشرفته نبود و بهرحال نامه هائى که مستقيماً خطاب به حضرت بهاءالله و يا کس ديگرى در منطقه حيفا و عکّا بود احتمالاً ازطرف مأمورين پست کنترل مىشد با اين حال براى مدّتى اين امکان وجود داشت که تعداد کمى از مکاتبات از طريق آقاعلی حيدر شيروانى در طهران ارسال گردد. اين شخص بهائى وتبعه روسيه بود و هنگامى که در يک مورد مسئولين امور در مراسلات او مداخله نمودند او از اين بابت به وزير مختار روسيه در طهران شکايت کرد که او قوياً به دولت ايران اعتراض نمود.(٢٣) باين ترتيب با بکارگيرى مجموع اين شيوهها هرسال چندين فرصت براى تقريباً هر فرد بهائى در ايران وجود داشت تا با حضرت بهاءالله مکاتبه نموده الواح و آثار ايشان را دريافت نمايد. اين سيستم ارتباطى کند بود و در عين حال کاملاً هم قابل اعتماد نبود ولی بنظر ميرسد براى حفظ همبستگى و اميدوارى جامعه در تحت شرايطى که ممکن بود افراد منزوى گردند و روحيه خود را ببازند مؤثر واقع گرديد. توسعه جامعه و تشکيلات تجديد همبستگى اجتماعى جامعه بعد از فروپاشيدگى ناشى از تضييقات شديد دوران حضرت باب بدون شک کار آسانى نبود مشکلات متعددى مانند اختلاف و دستهبندى ازلیها و ساير گروههاى کوچک و همچنين عدم تمايل طبيعى بعضى از پيروان سابق به پيوستن به جنبش وجود داشت. ولی با اين حال بنظر ميرسد که مرحله مقدماتى تجديد حيات جامعه از اوايل دهه ١٨٧٠ کاملاً آغاز گرديده بود. در سال ١٨٧٤ عاليجناب "بروس" در گزارش خود از اصفهان مىنويسد: "فرقه بابى که اکنون در حال گسترش در ايران است همان گروهى هستند که بهائى ناميده ميشوند" (٢٤) بزودى تشکيل جلسات مرتب در همه جوامع بزرگ بهائى آغاز گرديد. در بعضى ازاين جلسات دعا ومناجات و آثار مقدسه زيارت ميشد. جلسات ديگرى بود که از غير بهائيان دعوت بعمل مىآمد و به سئوالات آنها پاسخ داده مىشد. از سال ١٨٧٠ (١٢٨٧هجرى) ديده شده که بعضى از جوامع بهائى عيد رضوان را جشن گرفتهاند.(٢٥) گرچه حضور حضرت بهاءالله در عکّا يک رهبرى مرکزى قوى براى بهائيان ايجاد کرده بود ولی بُعد مسافت و مشکل ارتباطات خود تا حدى موجب توسعه و پيشرفت تشکيلاتى گرديد. هنگامى که نسخه هائى از کتاب احکام حضرت بهاءالله يعنى کتاب اقدس به طهران رسيد بهائيان قوانين شخصى را فوراً بمورد اجراء گذاشتند ولی بعلّت جوّ فشار و تضييقات، اجراى قوانين اجتماعى مشکل بود. در کتاب اقدس به تأسيس "بيوت عدل" در هر محل اشاره شدهاست ولی هيچگونه دستور دقيقى در باره نحوه تشکيل وچگونگى آن هيئت وجود نداشت در سال ١٨٧٧ (١٢٩٤هجرى) يکى از بهائيان بنام ميرزااسدالله اصفهانى جلسه اى با حضور هشت نفر از بهائيان معروف پايتخت تشکيل داد و به آنها پبيشنهاد نمود که خانه او "بيت العدل" خوانده شود و آنها هم اعضاى آن باشند و يک "مجلس شور" تشکيل دهند آنها در سال ١٨٧٩ (١٢٩٧هجرى) بصورت يک مرجع رسمى در آمدند.(٢٦) اين هيئت در باره امور جامعه مشورت ميکردند ولی يک هيئت خود گماشته بودند و حتىّٰ وجودشان را از اعضاى جامعه اصلی بهائى پنهان ميداشتند (شايد بدلائل امنيتى) در حدود سال ١٨٨٧ (٥_١٣٠٤) حضرت بهاءالله چهار نفر را بعنوان اياديان امر منصوب نمودند(٢٧) و به آنها دستور دادند که در باره امور جامعه بهائى مشورت نمايند. هنگامى که جناب ابن ابهر از عکّا به ايران بازگشت از حضرت بهاءالله در مورد محل اقامت خود کسب تکليف نمود حضرت بهاءالله به او فرمودند که در اين مورد بايد با بهائيان مشورت نمايد(٢٨) امّا پيشرفت و توسعه کامل مؤسّسه اياديان امر تا بعد از زمانى که در اين مقاله مورد بحث است بطول انجاميد٠ چگونگى نحوه ارتباط با حيفا فوقاً ذکر شد. ارتباط بين جوامع مختلف بهائى نيز اکثراً بهمين نحو بود يعنى استفاده از يک شبکه متشکل از افرادى که براى تبليغ از محلی به محل ديگر سفر ميکردند. تا پايان اين دوران اين روش کم وبيش حالت رسمى پيدا کرد واين افراد "مبلّغ" خوانده شدند که نقش مهمّ تبليغ امر را برعهده داشتند. آنها معمولاً سيّار بودند و چندين نفرشان بطور تماموقت در اين شغل کار ميکردند. حضرت بهاءالله در کتاب اقدس يک نوع ماليات مذهبى بنام حقوقالله تعيين فرموده اند. ابتداحاجى شاه محمّد امين البيان و سپس حاجى امين بعنوان امناى حقوقالله تعيين گرديدند. اين افراد با مسافرتهاى خود به نقاط مختلف، قسمتى از شبکه ارتباطى را نيز تشکيل ميدادند که با خودشان نامه ها، اخبار و وجوه حقوقالله را حمل ميکردند. در اواخر اين دوران با انتصاب افرادى در هرمحل بعنوان نمايندگان حاجى امين، امين حقوقالله، اين روش رسميّت بيشترى پيدا کرد.(٢٩) توسعهٴ اجتماعى و اقتصادى جامعهٴ بهائى آزار و اذيّت شديد بهائيان اکثراً به مهاجرت اجبارى آنان منجر گرديد. معمولاً اين افراد خانه هايشان غارت شده بود و تمامى دارائى خود را بر اثر اين مظالم ازدست داده بودند. باين ترتيب تهىدست و درمانده به مقصد مىرسيدند شايد شهر مناسب براى اين نوع مهاجرت ها طهران بود. از اين رو قسمت اعظم جامعه بهائى طهران فقير بودند افرادى مانند نعيم سدهاى، شاعر معروف تنها شغلی که توانست پيدا کند رونوشت بردارى از الواح براى احباء بود. با اين حال همبستگى اجتماعى آنها سرمايه بزرگى برايشان بشمار ميرفت و زمينه را براى پيشرفت قابل توجّه در فعّاليتهاى جامعه و موقعيّتهاى اجتماعى فردى در سالهاى بعد براى آنان فراهم نمود. در چندين دهکده که بخش عظبمى ازجمعيّت بهائى بودند توسعهٴ اجتماعى آغاز گرديد مثلاً در دهکده "ماهفروزک" در مازندران، ملاعلی جان و همسرش علويه خانم موجب پيشبرد اصلاحات کشاورزى و تأسيس تعاونى براى فروش پنبهاى که خود توليد ميکردند شدند. آنها مدرسه ابتدائى براى پسران و دختران نيز تأسيس نمودند.(٣٠) ولی مخالفت ها و تضييقاتى که با آن روبرو گشتند مانع از آن گرديد که بهائيان بتوانند در اين منطقه در اين دوران به پيشرفت بسيار نائل گردند. موقعيّت اجتماعى جامعه بهائى ايران (١٨٩٢_١٨٥٣) بديهى است ارائه رقم صحيحى از تعداد کلّ بهائيان ايران در اين دوره و يا نحوهٴ پراکندگى آنان در ايران و يا تعيين موقعيّت دقيق آنها در ساختار جامعه ايران کارى ناممکن است. نه تنها در بارهٴ جامعهٴ بهائى اطّلاعات صحيحى در دست نيست، بلکه اطّلاع ما از تمامى جمعيّت ايران در اين دوران و نحوهٴ توزيع جمعيت در چهارچوب اجتماعى ايران نيز در حدّى بسيار ابتدائى و نارسا ميباشد. ولی اين بدان معنا نيست که نتوان برآوردى موقّت از اين مسائل نمود، باشد تابا بدست آمدن اطّلاعات بيشترى درسالهاى آينده بتوانيم نظريات خود را کاملتر سازيم. تعداد کلّ بهائيان البته غير ممکن است که بتوان هر گونه رقم صحيحى از تعداد کلّ بهائيان ايران در اين دوران بدست آورد. تا آخر اين دوره اى که اکنون مشغول مطالعه آن هستيم تمام شهرهاى مهمّ ايران داراى جوامع بهائى بودند که تعداد جمعيّت آنها بين چند صد نفر تا چندين هزار نفر بودند. پراکندگى جمعيّت بهائى در بين شهرهاى کوچک و دهات ايران نامنظمتر و ناهماهنگتر بود باين صورت که بعضى از آنها جمعيّت کمتر بهائى داشتند و بعضى ديگر بخصوص دهات فاقد بهائى بودند. دهاتى که اکثريّت جمعيت آنها بهائى بود بخصوص در نيمه شمال کشور مانند استانهاى آذربايجان، مازندران وخراسان ديده مىشد. احتمالاً تعداد بابيان در موقع اوج خود در حدود سال ١٨٤٨ حدود٠٠٠/٠٠١نفر بودهاست. (٣١) پس از تضييقات شديد بر اثر کشته شدن بسيارى از آنها و انکار بعضى ديگر تحت فشار و آزار و اذيّت و نيز سرخوردگى جمعى بر اثر ضربهاى که بر اين جنبش وارد شده بود و همچنين اختلافها و دسته بندى هائى که بعد از سال ١٨٥٢ پيش آمد بدون شک تعداد کاهش يافت. تعداد جمعيّت ممکن است تا نيمه دهه ١٨٥٠ به کمتر از پنجاه هزار نفر تقليل يافته باشد سپس بر اثر تجديد حيات جامعه و جهت تازه پيدا کردن آن تحت رهبرى حضرت بهاءالله دورانى از توسعه و پيشرفت در جامعه بهائى بچشم مى خورد. بنا به نظر "اسميت" تعداد کلّ بهائيان ايران در دهه ١٨٨٠ حدود صدهزار نفر بوده است. با توجّه باينکه جمعيّت ايران در آن زمان بين ٥تا٨ ميليون نفر بودهاست باين ترتيب بهائيان بين ١تا٢ درصد جمعيّت را تشکيل مىداده اند (٣٢) اين تخمين بنظرمنطقىتر ميرسد. توزيع جغرافيائى جمعيّت بهائى ايران هيچگونه ملاک و ميزانى براى تعيين چگونگى توزيع جغرافيائى جمعيّت بهائى ايران در اين دوران وجود ندارد چه که هيچ آمار از بهائيان اين دوره در دست نيست. تنها کارى که ميتوان کرد اينست که تعداد بهائيان سرشناس اين دوره را برآورد نمود. در واقع چنين برآوردى با استفاده از صورت اسامى بهائيان سرشناس اين دوره که در جلد ششم کتاب ظهورالحق تأليف فاضل مازندرانى ذکر شد(٣٣) بعمل آمده است. اين تجزيه و تحليل بر اساس اين فرض استوار است که هرچه يک جامعه بهائى بزرگتر بوده احتمالاً بهائيان سرشناس بيشترى داشته است. بنابراين از نظر تراکم و توزيع جغرافيائى جمعيّت احتمالاً بقيه جامعه بهائى ايران را نيز ميتوان بر اساس تعداد افراد سرشناس آن جامعه قياس نمود. هرچند که رقم دقيقى وجود ندارد تا آن را ملاک قرار دهيم ولی از ملاحظه تعداد بهائيان سرشناس در هر استان و ازاشاراتى که به روستاهائى که اکثريّت جمعيت آنها بهائى بوده شده است ميتوان قاطعانه استنباط نمود که کلاً در استانهاى شمالی يعنى آذربايجان، مازندران و خراسان تعداد بهائيان بسيار بيشتر ازاستانهاى جنوبى يعنى کرمان، فارس و خوزستان بودهاست. امّا اين لزوماً بدان معنا نيست که بهائيان بعنوان بخشى از کلّ جمعيّت در شمال تجمّع بيشترى در مقايسه با جنوب داشته باشند بلکه علّت آنست که بهر حال استانهاى شمالی بيشتر ازاستانهاى خشک و بىآب و علف جنوبى جمعيّت داشته است. تنوّعجامعهٴبهائىازنظرشغلوحرفهوطبقاتاجتماعى در مورد مشاغل و طبقات اجتماعى بهائيان نيز مانند توزيع جغرافيائى جمعيّت آنان هيچگونه ملاک و معيارى براى ارزيابى وجود ندارد. در اين مورد نيز با توجّه به اسامى بهائيان سرشناس اين دوره که در جلد ششم ظهورالحق تأليف فاضل مازندرانى نقل شده ميتوان برآوردهائى نمود. البته نميتوان ساير بهائيان ايران را ازنظر شغل و طبقات اجتماعى با بهائيان سرشناس قياس نمود، ولی ناگفته نماند که تجزيه و تحليل وضع بهائيان سرشناس نشان ميدهد که آنها از بين همهٴ اقشار جامعهٴ مدنى ايران بودهاند واين خودحاکى از آن است که تمامى جامعهٴ بهائى ايران نيز متعلق به همهٴ طبقات و قشرهاى جامعهٴ مدنى ايران بودهاند. جدول ذيل را ميتوان با جدول مشابهى که درباره رهبرى جامعه بابى در جاى ديگر منتشر شده مقايسه نمود.(٣٤) مشاغل ١_الف: علماى طراز اوّل_ در اين گروه ٦ نفر بعنوان مجتهد، يک نفر قارى و يک نفر امام جمعه توصيف شده و سه نفر بعنوان رهبر مذهبى در يک شهر و يک نفر بعنوان رئيس مدرسه طلاب در طهران ذکر شده است. ١_ب: علماى جزء_ کسانى که جلوى نامشان لقب ملاّ آمده ولی اشارهاى به مقام مذهبى آنها نشدهاست. همچنين دانشجويان علوم دينى (طلاب) وروضه خوانها. ١_ج: دراويش صوفيه. ٢_ الف: اشراف، اعضاى دربار سلطنتى، شاهزادههاى بزرگ قاجار و حکام. ٢ _ ب:مأمورينعاليرتبهّدولتىوفرماندهاننظامىازدرجهٴسرتيپ به بالا. ٢_ ج: مأمورين جزء و سربازان. ٢_ د: مالکين عمده، زارعين صاحب ملک و کارخانهداران(صاحبان کار) ٣_ تجّار عمده و صرافان. ٤_ کسبه و مغازه داران و توليدکنندگان جزء و کارگزاران تجّار. ٥_ کارگران متخصص شهرى (معمولاً استادکاران، صنعتگران) و اطباء. ٦_ کارگران غير متخصص، عمله و کسانى که نزد استادان کارآموزى ميکردند. ٧_ دهقانان و کارگران مناطق روستائى ٨_ مردمان ايل نشين اقليّت هاى مذهبى و قومى يکى از پيشرفتهاى جامعهٴ بهائى در اين دوره که از نظر توسعه بعدى اين دين در سطح جهان داراى اهميّت فراوان مىباشد وارد شدن افرادى ازاقليّتهاى مذهبى و قومى ايرانى در ظلّ اين امر ميباشد. جامعه بابى تقريباً بطور انحصارى از اکثريّت شيعه ايران منشعب شده بود. دو گروه مذهبى مهمّى که در اين دوره در ظل آئين بهائى وارد شدند زردشتيان و کليميان بودند. هر دو گروه ازاقليّتهاى ستمديده ايرانى بودند. اين اقليّتها هر دو در طى قرنها در مقابل فشارهاى شديدى که براى قبول دين اسلام برآنان وارد شده بود تقريباً بنحو موفقيّتآميزى مقاومت کرده بودند. در دو دههٴ آخر قرن نوزدهم تعداد قابل توجّهى از اين دو اقليّت مذهبى به امر بهائى ايمان آوردند. دخول اين مقبلين از جامعهٴ بهائى کاشان آغاز گرديد. اوّلين فرد زردشتىکه ايمان آورد تاجرى بود در کاشان که شاهد شهادت يکى از بابيان بود و آنچنان ازديدن اين صحنه متأثر شده بودکه در مقام تحقيق در باره دين جديد برآمد و سرانجام ايمان آورد. اين شخص بنوبه خود با زردشتىديگرى بنام ملاّ بهرام که در مغازهاش کار ميکرد در اين مورد صحبت نمود. پس از چندى ملاّ بهرام به يزد که مقر يکى ازبزرگترين جوامع زردشتى ايران است نقل مکان کرد وبابهائيان آن شهر تماس گرفت و سرانجام به ديانت بهائى ايمان آورد. از آن پس تعداد زيادى از زردشتيان يزد و روستاهاى اطراف آن به ديانت بهائى ايمان آوردند. قدر مسلم آنست که عواملی در جذب اين زردشتيان مؤثر بودهاست. اوّل آنکه آنها آنقدر تحت تأثير فرهنگ شيعه ايرانى قرار گرفته بودند که رنج وشهادت بهائيان را دليلی بر حقّانيّت امر بهائى ميدانستند. دوّم آنکه آنها بيشتر به اين واقعيّت جذب شده بودند که حضرت بهاءالله از اعقاب پادشاهان قديم زردشتى ايران بود و بنظر آنها ايشان شخصيّت مناسبى براى تحقق پيشگوئىهاى کتب مقدسه زردشتى در بارهٴ ظهور نجات دهندهاى بنام سيوشانس يا شاهبهرام بودند. همچنين تعاليم پيشرفته و روشنفکرانه آئين بهائى توجّه جوانان يعنى عناصر تحصيلکردهتر جامعه زردشتى را که در بين مؤمنين اوّليه اين جامعه زيادتر بودند به خود جلب نموده بود.(١) همچنين در طهران و قزوين نيز افرادى از اين اقليّت ايمان آوردند. ولی نکته قابل توجّه آنکه از جامعه مهمّ زردشتيان کرمان عدّه نسبتاً کمى اقبال نمودند. اگرچه در زمان حضرت باب از بين کليميان ايران يکى دو نفر ايمان آورده بودند ولی در همدان و کرمانشاه بود که در اواخر قرن نوزدهم عدّه زيادى ايمان آوردند(٢) دو برادر کاشانى به همدان نقل مکان کرده بودند و از طريق آنها حکيم آقاجان که يک پزشک کليمى بود مؤمن گرديد. در همدان و کرمانشاه تعداد قابل ملاحظه اى از کليميان بهائى شدند کليميان ديگرى در طهران، کاشان و گلپايگان نيز ايمان آوردند. همچنين کليميانى در شهرهائى نظير مشهد و تربت حيدريه که بزور مجبور به قبول دين اسلام گرديده بودند نيز بهائى شدند(٣) با توجّه به اقبال عدّه بسيار کمى از بين جوامع بزرگ کليمى ازجمله در شيراز ميتوان گفت که در اين مورد هم روند اقبال نفوس نامنظم بودهاست . "حبيب لوى" Levy، يکى ازمورخين کليمى معتقد است که فقر و تضييقات جامعه کليمى باعث اقبال آنها به ديانت بهائى گرديد(٤) ولی "استايلز" Stiles اين امر را بعيد ميداند چه که از بين جوامع کليمى مرفهترى چون همدان و کرمانشاه بود که افراد اقبال نمودند نه از جوامع فقيرتر و تحت فشارترى چون يزد. همچنين بعيد بنظر ميرسد که بنا به گفته "لوى" کليميان براى فرار از تضييقات ايمان آورده باشند، چه که وقتى آنها بهائى مىشدند باز بهمان اندازه احتمال داشت که از طرف مسلمانان مورد آزار و اذيت واقع شوند و مضافاً برآن از ناحيه رهبران ديانت يهود نيز در معرض آزار واذيّت قرار ميگرفتند.(٥) يکى از مورخين يهود، "فيشل"Fischel معتقد است که نادانى و عقب ماندگى کليميان ايران بود که آنها را در معرض گرايش به ديانت بهائى قرار داد(٦) ولی باز اين نظر نيز خالی از اشکال نيست زيرا کسانى که بهائى ميشدند غالباً در باره کتب مقدسه خود بسيار با اطّلاع بودند. محتمل تر از همه نظر "فيشل" است که اقبال اين نفوس را نتيجه جامعيّت تعاليم ميداند که بهائيان در عمل نشان داده بودند و بر خلاف شيعيان مسلمان مايل بودند نسبت به کليميان با محبّت و مدارا رفتار کنند(٧) "استايلز" معتقد است که کليميان و زردشتيان ايران هر دو تحت تأثير فرهنگ شيعه که بر جامعه حکمفرما بود قرار گرفته بودند و از اين رو بر اهميّت رنج و مصائب و شهادت بعنوان دليل حقّانيّت يک امر تأکيد بسيار داشتند، چنانکه شيعيان بر مصائب امامان تأکيد دارند. باين ترتيب ميتوان گفت که مصائب و تضييقات بهائيان، ملايمت و جامعيّت تعاليم اين آئين، همچنين تطابق احکام آن با شرايط جهان نو آن را در نظر اين اقليّتها پرجذبه نموده بود(٨) چند نفرى از بين مسيحيان ايران در ظلّ آئين بهائى وارد شدند(٩) ولی تعدادشان نسبت به مؤمنين يهودى وزردشتى بسيار اندک است. "استايلز" ميگويد که مسيحيان ايران ميتوانستند هويّت خود را با دول مقتدر اروپا که غالباً حامى آنها بودند مرتبط بدانند و اين موقعيّت يک حس غرور وعزّت نفس به آنها مىبخشيد. اين حالت با وضع جوامع کليمى و زردشتى که تحت تضييقات روحيه خود را باخته بودند و خود را تحت نفوذ فرهنگى ستمگران شيعه مىديدند در تضاد کامل قرار ميگرفت. از بين ساير گروههاى مذهبى نيز چند نفرى ايمان آوردند. از بين علیاللهىها چند نفرى در ايلخى چى در آذربايجان (١٠)، اصفهان(١١) وطهران(١٢) ايمان آوردند. از بين صوفيان مهمترين فردى که ايمان آورد حاجى قلندر همدانى بود. اين شخص در سراسر ايران به سير و سفر پرداخت وموجب اقبال بسيارى از صوفيان از جمله حاجى مونس و حاجى توانگر قزوينى گرديد(١٣) از بين مشايخ صوفيه اين دوره استاد غلامرضا شيشهگر ازدوستداران ديانت بهائى بود و با چند نفر از بهائيان سرشناس دوستى داشت. از طرف ديگر حاجى ميرزا حسن صفى عليشاه، رهبر يکى از شاخه هاى نعمتاللهى ردى بر کتاب ايقان نوشت. (١٤) در بين اقليّت هاى قومى ايرانى بهائيان ترک آذربايجانى زيادتر هستند ولی در بين کردهاى غرب ايران و عربهاى خوزستان و بلوچ ها در جنوب شرقى ايران تعداد بسيار کمترى بهائى ديده ميشود. بطور کلی در بين عشاير تعداد بهائيان کمتر بود، باستثناى ايل بويراحمد که عده اى از آنها ايمان آوردند(١٥) در نواحى قزوين يکى از رهبران طوايف و دو رهبر از طايفه جليلوند ايمان آوردند(١٦) تعدادى از لرها که بعلّت قحطى سال ١٢٨٨ به مازندران کوچ کرده بودند نيز ايمان آوردند.(١٧) زنان جنبش بابى قبلاً گرايشى نسبت به اصلاح وضع اجتماعى زنان ازخود نشان داده بود. تعاليم حضرت بهاءالله با تصريحاتى در آثار مبارکه اين روند را تقويت نمود(١٨) بموازات اين پيشرفت تحولات مهمّى در جامعه بهائى ايران ديده ميشود. اوّلين شاهد مهمّ اين تحول انعکاس ديدگاه خود بهائيان است براى نشان دادن اين ديدگاه به شرحى که ادوارد براون از سفرهاى خود در ايران نوشته است استناد ميکنيم. اودر سال ١٨٨٨ با بهائيان اصفهان ملاقات کرده و از قول آنها نقل ميکند: "ما بخصوص با شما مسيحيان همفکرى داريم... تعاليم ما از بسيارى جهات به آنچه شما عمل ميکنيد شباهت دارد. بما توصيه شده که يک زن اختيار کنيم، که با خانواده خود با محبّت و شفقّت رفتار کنيم... علاوه بر اين ما معتقديم که به زنان بايد امکان داد که آزادانه با مردان معاشرت کنند و نبايد آنان را مجبور به پوشيدن حجاب نمود. در حال حاضر وحشتى که از مسلمانان داريم ما را مجبور ساخته است که در اين موارد مانند آنها رفتار کنيم"(١٩) شاهد دوّم اظهارات اروپائيان است که مشاهده کردهاند نسبت به زنان بسيار آزادانديشتر بوده اند "کزل"Kozle کشيش مسيحى که يکى از مبلغين مسيحى آلمانى در اروميه بوده و در سال ١٨٩٥ فوت کرده است مىنويسد: بابيان به تعليم و تربيت اطفال اعم از پسرو دختربسيار اهميّت ميدهند٠(٢٠) اظهارات ديگرى از"جابلونسکى"(٢١) در مورد اصلاح وضع اجتماعى زنان وجود دارد٠ سوّمين شاهد فعّاليت خود زنان بهائى ايرانى ميباشد. هرچند که از ديدگاه تاريخى در اين دوران هيچ زنى به نام آورى طاهره در دوره باب نرسيد ولی نمونه هاى زيادى از زنانى ديده ميشود که در تبليغ ديانت بهائى در ايران نقش مهمّى داشته اند. بعنوان نشانه اى از وسعت معلومات، حتىّٰ يکى ازدو نفر ازآنان به لقب ملا ملقب شدند.ملاّ زهرا از روستاى شيشوان در آذربايجان شاهزاده امامقلی ميرزا،مالک آن نواحى را تبليغ نمود.(٢٣) خديجه بيگم کاشانيه معروف به ميزا باجى در طهران اقامت اختيار کرد و موجب اقبال بسيارى گرديد.(٢٤) در بشرويه گروهى از زنان بهائى بسيار فعّال بودند. از افراد برجسته اين گروه ورقة الفردوس، خواهر ملاحسين بشرويه بود. ديگر ازاين گروه بىبى روحانيه بود که فعاليتهاى امرى او آنچنان اشتهار يافت که به گوش ناصرالدّين شاه هم رسيد بطوريکه به عمادالملک حاکم آن ناحيه دستور داد تا اين زن را نابود کند. ولی عمادالملک که خود در نهان بهائى بود توانست نظر شاه را از اين مسئله منصرف نمايد.(٢٥) ديگر امالذبيح، دختر مجتهد بشرويه بود که بسيار فاضل بود و باعث اقبال بسيارى گرديد.(٢٦) در بين کسانى که توسّط ورقة الفردوس تبليغ شدند همسر ملاغلامرضا هراتى شهرودى بود که او نيز بنوبه خود باعث اقبال شوهرش گرديد(٢٧) حميده خانم معروف به علويه خانم با کمک شوهرش ملاعلی جان باعث اقبال ١٥٠٠ نفر از جمعيت روستاى "ماه فروزک" در مازندران گرديدند. فعّاليت اين زوج تنها منحصر به اين نبود بلکه آنها در اصلاح شرايط اجتماعى دهکده نيز کوشا بودند و بنيانگذار اصلاحات آموزشى وکشاورزى نيز گرديدند. (٢٨) در "جاسب" نزديک قم بعد از مرگ ملاجعفر که يکى از بهائيان معروف بود، همسرش ملا فاطمه و برادرانش رهبرى جامعه بهائى را بعهده گرفتند. در طهران تعدادى از زنان معروف بهائى بودند. امالاوليا، دختر رحيم خان، ميرغضب دربار، در قحطى سال ١٢٨٨ به کمک بهائيان طهران شتافت.(٢٩) شمس جهان معروف به حاجيه شاهزاده و در بين بهائيان معروف به ورقهالرضوان يکى از نوادگان فتحعلی شاه بود که بر اثرملاقات با حضرت طاهره هنگامى که در خانه محمودخان کلانتر زندانى بودند به حضرت باب ايمان آورد. او با حاجى کاشى با اين شرط ازدواج نمود که او را به بغداد به حضور حضرت بهاءالله ببرد.(٣٠) فاطمه سلطان، دختر مُحرم بيک، يکى از فرماندهان نظامى با يک بهائى بنام حاجى فرج ازدواج نمود و بعداً خود نيز ايمان آورد. از آنجائى که اين زن به يک خانواده نظامى وابسته بود توانست به بهائيانى که بطور مکرر در طهران زندانى ميشدند کمک کند و در بعضى موارد ترتيب پس گرفتن اجساد کسانى که اعدام ميشدند را ميداد.(٣١) باز يکى ديگر از زنان برجسته عصمت خانم مشهور به طائره خانم بود. پدرش يکى از مأمورين دولتى بود که امور مالی ارتش را سرپرستى مى نمود ومادرش در اندرون شاه کار ميکرد. اين زن ازطريق عموى خود به ديانت بهائى ايمان آورد. با وجود آنکه با مخالفت شديدى از ناحيه شوهرش روبرو گرديد ولی پس از فوت او توانست بسيارى از افراد سرشناس طهران را تبليغ کند. اين زن همچنين در تشکيل جلسات بهائى که در آن زنان ومردان آزادانه در کنار هم در آن شرکت ميکردند پيشگام بود.(٣٢) نتيجهگيرى بطور کلی بنظر ميرسد که جامعه بهائى ايران در قرن نوزدهم، هم ازنظر اجتماعى و هم از نظرجغرافيائى کاملاً در سراسر جامعه ايران پخش بودند. اين جامعه هم ازنظر وسعت منظقهٴ جغرافيائى و هم از نظر ايمان آوردن اقليتهاى مذهبى ايران بسيار وسيعتر و گستردهترازجامعه قبلی خود يعنى جامعه بابى بود. اين مسئله ايمان اقليتهاى مذهبى بسيار حائز اهميّت است، چه که آخرين دهه قرن نوزده شاهد ورود ديانت بهائى به آمريکاى شمالی و اروپا بود که اين خود بمنزلهٴ اوّلين مرحلهٴ انتشار امر بعنوان يک ديانت جهانى ميباشد. همچنين در بين بهائيان ايران اوّلين قدمها بسوى سازماندهى يک جامعه بهائى و توسعه مدارس و ساير وسائل پيشرفت اجتماعى برداشته ميشد، تحولاتى که باعث گرديد درنيمه اوّل قرن بيستم، جامعهٴ بهائى از جامعهٴ اصلی ايران که خود از بطن آن برخاسته بود بنحو فزايندهاى مشخص و ممتاز باشد. يادداشت ها(يک بررسى مقدّماتى) ١_ در مورد نهضت بابى به منابع ذيل مراجعه شود: Ressurrection and Renewal: The Making of the Babi Movement in Iran,1844 -1850 تأليف عباس امانت ازانتشارات دانشگاه کرنل، ١٩٨٤ The Babi and Baha'i Religions: From Messianic Shi 'ism to a World Religion تأليف پيتر اسميت از انتشارات دانشگاه کيمبريج سال ١٩٨٧ صفحات ٥ تا ٥٦. The Bab, the Herald of the Day of Days تأليف حسن موقر باليوزى ازانتشارات جورج رنالد، آکسفورد سال ١٩٧٣. Ali Mohammed dit le Bab تأليف A.L.M. Nicolas از انتشارات Dujarrice پاريس سال ١٩٠٥ تاريخ جديد تأليف حسين همدانى(ترجمه به انگليسى توسّط ادوارد براون) ازانتشارات دانشگاه کيمبريج، سال ١٨٩٣ The Babi and Baha'i Religions,1844 -1944: Some Contemporary Westerm Accounts تأليف موژان مومن، از انتشارات جورج رنالد، آکسفورد، سال ١٩٨١، صفحات ٦٩ تا ١٧٤. ٢_ظهور الحق جلد ششم، نسخه خطى در کتابخانه افنان، لندن، ص ٧٤٤. ٣_ براى مثال به توضيحات حاج ميرزا حيدرعلی در باره ورود کتاب ايقان به اصفهان، در کتاب بهجتالصدور چاپ بمبئى، سال ١٣٣١، صفحه ٢٣ مراجعه شود. اين کتاب توسّط جناب ابوالقاسم فيضى تحت عنوان Stories from the Delight of Hearts به انگليسى ترجمه شده است. همچنين به شرح ايمان آوردن ملا محمّد رضا محمّد آبادى به حضرت بهاءالله بعنوان "من يظهرهالله" از طريق خواندن قصيده عز ورقائيه، در تاريخ ظهورالحق جلد ششم، صفحه ٧٣٢ مراجعه شود. ٤_ نمونه هاى متعددى از کسانى ذکر شده است که بقصد ملاقات باميرزايحيى به بغداد رفتهاند و پس از مأيوس شدن ازاو، بحضور حضرت بهاءالله مشرّف شده از هواداران ايشان شدهاند بطوريکه بعداً هنگامى که ايشان اظهار امر فرمودند فوراً اقبال نمودند. نمونههائى ازاين گونه افراد عبارتند از: آقامحمّد حسن کاشانى (ظهورالحق جلد ششم، ص ٦٥١)، آقا محمّد کاظم اصفهانى (ظهورالحق جلد ششم، ص ١٦٩)، زين المقربين (ظهورالحق جلد ششم، صفحات ٢٠١و٢٠٢ وکتاب Eminent Baha'is in the Time of Baha'u'llah نوشته باليوزى، آکسفورد، سال ١٩٨٥ ص ٢٧٤)، آقا محمّد علی شعر باف کاشانى (ظهورالحق جلد ششم، ص ٦٥١، (آقا شعبان علی شعر باف کاشانى (ظهورالحق جلد ششم، ص ٦٥٦)، ملاّ محمّد تقى و چهار نفر ديگر از بشرويه(مناظر تاريخى امر بهائى درخراسان، نوشته فوادى بشروئى، نسخهٴ خطى در کتابخانهٴ افنان، لندن، ص ٣٧٤). ٥_ به توضيحات ميرزايحيى صراف قزوينى (ظهورالحق جلد ششم ص ٥٤٠_ تاريخ سمندر چاپ طهران، ١٣١ بديع صفحات ٨٩_ ٢٧٢) مراجعه شود. آقا عبدالله دولت آبادى (ظهورالحق جلد ششم ص ٢٨٢)، حاج ملاّ علی ممقانى (درزمان حضرت عبدالبهاء، ظهورالحق جلد هشتم طهران ١٣١ بديع ص ٦٧)، دو نفر آخر گرچه قصد داشتند که به عکّا و قبرس هر دو بروند ولی بعد از رفتن به عکّا از سفر قبرس منصرف شدند. ٦_ کتاب Persia and the Persian Question جلد اوّل، چاپ لندن سال ١٨٩٢، ص ٤٩٩. ٧_ به Materials for the Study of the Babi Religion اثرادوارد براون، چاپ کيمبريج، سال ١٩١٨ ص ٢٣٣ مراجعه شود. ٨_ ظهورالحق جلد ششم، ص ٧٤. ٩_ تاريخ آذربايجان، تأليف آقاميرزاحيدرعلی اسکوئى، نسخه خطى در کتابخانه افنان، ص ٣٨. ١٠_ ظهورالحق جلد ششم، ص ٧٤. ١١_ ظهورالحق جلد ششم، ص ١٠٢. ١٢_ ظهورالحق جلد ششم، ص ٦٧٨. ١٣_ ظهورالحق جلد ششم، ص ٦٢١. ١٤_ مثلاً به شرحى که از قول "ميشل لسونا" در کتاب The Babi and Baha'i Religions (1844_1944) نوشته موژان مؤمن چاپ آکسفورد، سال ١٩٨١ ص ٢٧ نقل شده و همچنين به کتاب "يکسال در بين ايرانيان" اثر ادوارد براون (نسخه انگليسى)، کيمبريج، سال ١٩٢٦ ص ١٧ مراجعه شود. ١٥_ به کتاب تاريخ نبيل (ترجمه حضرت ولی امرالله به انگليسى)، ويلمت، ايلنوى سال ١٩٧٤، ص ٥٩٢ و "بهاءالله شمس حقيقت" (نسخه انگليسى (Baha'u'llah the King of Glory) نوشته حسن موقر باليوزى، آکسفورد سال ١٩٨٠، ص ٤٤٦ مراجعه شود. ١٦_ Eminent Baha'is اثر باليوزى، صفحات ١٢٤تا١٢٦. ١٧_ بهاءالله شمس حقيقت (نسخه انگليسى) صفحات ٢١٤_٢١٢و ٤٤٤_٤٤١. ١٨_ ظهورالحق جلد ششم ص ٥٥٧. ١٩_ به مقاله The Baha'i Community of Iran: Pattem of Exile and Problems of Communication نوشته موژان مومن، نقل در کتاب Iranian Refugees and Exiles Since Khomeini تأليف ١. فتحى، چاپ کاليفرنيا، صفحات ٢١ تا ٣٦ مراجعه شود. ٢٠_ سايرين از قبيل حاج قلندر نيز نقشى در اين مورد داشتهاند. احتمالاً همين شخص بوده که ادوارد براون در کتاب "يک سال در بين ايرانيان" ص ٥٢٧ (نسخه انگليسى) باو اشاره کرده است (به Selection from the Writings of E.G. Browne on the Babi and Baha'i Religions تأليف موژان مؤمن، آکسفورد، سال ١٩٨٧، ص ١١٨ مراجعه شود. ٢١_ صورت دستنويس اسامى زائرينى که در بين سالهاى ١٣٠٤ و ١٣٠٥ هجرى به عکا وارد شدهاند، نسخه موجود در کتابخانهٴ افنان، نسخه اصلی در حيفااست. در واقع اين ليست اوايل سال ١٣٠٦ ناتمام مانده است از اين رو فقط آن دو سال که کامل بوده در نظر گرفته شده است. ٢٢_ اين مسئله ارتباطات با جزئيات بيشتر در رساله جداگانهاى مورد بحث قرار گرفته است. به يادداشت شمارهٴ ١٩ مراجعه شود. ٢٣_ تاريخ ظهورالحق جلد ششم، ص ٤٦٨. ٢٤_ به مقاله Early Relations Between Christian Missionaries and the Babi and Baha'i Communities نقل در کتاب Studies in Babi and Baha'i History جلد اوّل، تأليف موژان مومن، چاپ لوس آنجلس ، سال ١٩٨٢ ص ٦٣ مراجعه شود. ٢٥_ ظهورالحق جلد ششم، ص ٨١٣. ٢٦_ در حدود سال ١٨٨٠ (١٢٩٧ هجرى) اين هيئت عبارت بودند از: ابن اصدق، حاج ميرزاحيدرعلی، ملا علی اکبر شهميرزادى، ميرزاعلی نقى(سادات خمس از رشت)، سيد ابوطالب، آقامحمّد کاظم اصفهانى، آقامحمّد کريم ماهوت فروش، ميرزااسدالله اصفهانى و يک نفر ديگر. به مقاله" محافل شور در عهد جمال اقدس ابهى"نوشته روحالله مهرابخانى نقل در پيام بهائى شماره ٢٨ مورخ فوريه ١٩٨٢ صفحات ٩ تا ١١ و شماره ٢٩ مورخ مارچ ١٩٨٢ صفحات ٨تا٩ مراجعه شود. ٢٧_ اين چهار نفر عبارت بودند از: حاج ميرزاعلی اکبر شهميرزادى، ابن ابهر. ابن اصدق وميرزاحسن اديب. به کتاب "مؤسّسهٴ ايادى امرالله" تأليف عبدالعلی علائى چاپ طهران سنه ١٣٠ بديع (١٩٧٣) صفحات ٤٢٤ و٤٢٥ مراجعه شود. ٢٨_ "مؤسّسهٴ ايادى امرالله" تأليف عبدالعلی علائى، صفحات ٤٢٥ و ٤٢٦. ٢٩_ مشهدى علیاکبرميلانى بعنوان نمايندهحاج امين درتبريزمنصوب گرديد. تاريخ ظهورالحقجلد ششم، ص ٢١. ٣٠_ ظهورالحق جلد ششم، ص ٩٨٠. ٣١_ اين رقم را خود حضرت باب و همچنين سفراى بريتانيا و روسيه هريک مستقلاًّ تأييد نمودهاند. براى بيان حضرت باب به "دلائل سبعه" نقل در کتابThe Babi Concept of the Holy War تأليف Mac Eion جلد ١٢، سال ١٩٨٢ ص ١١٨، براى اظهار نظر شيل Sheil (سفير انگليس) به کتاب Babi and Baha'i Religions 1844_1944 تأليف موژان مؤمن، ص ٧ (گزارش مورّخ ماه مى سال ١٨٥٠) و براى نظر دالگورگى به کتاب فوق، ص ٧١ (گزارش مورّخ ماه مارچ سال ١٨٤٩) مراجعه شود. ٣٢_ به مقاله Note on Babi and Baha'i Numbers in Iran نقل در کتاب Iranian Studies تأليف پيتر اسميت جلد ١٧، سال ١٩٨٤ صفحات ٢٩٥ تا ٣٠١ مراجعه شود. ٣٣_ يک فتوکپى از نسخه خطى اين اثر که در دارالآثار مرکز جهانى بهائى در حيفا نگهدارى ميشود مورد استفاده قرار گرفته است. اين فتوکپى در چند جا مخدوش است ولی ميتوان تخمين زد که بر اثر آن بيش از ده دوازه اسم حذف نشده است. ٣٤_ به مقاله The Babi Movement in Iran: a Resource Mobilization perspective نوشته موژان مؤمن در کتاب In Iran, Studies in Babi and Baha'i History تأليف پيتر اسميت جلد سوّم، لس آنجلس، سال ١٩٨٦ صفحات ٣٣ تا ٩٣ مراجعه شود. جدول در صفحه ٧٤ چاپ شده است. يادداشتها (اقليّتهاى مذهبى و قومى) ١_ به Early Zoroastrian Conversions to the Baha'i Faith نوشتهٴ استايلز در کتاب From Iran East and West (تأليف J.R.Cole وموژگان مؤمن)، لس آنجلس، سال ١٩٨٤، صفحات ٦٧ تا ٩٣ مراجعه شود. ٢_ سالها قبل از آن حضرت طاهره از شهر همدان عبور کرده و بعضى از کليميان آن شهر را تبليغ کرده بود ولی ايمان آوردن اين عدّه ارتباطى با اقبال نفوس بعدى ندارد. با اين حال حضرت طاهره در تبليغ حکيم مسيح، اوّلين کليمى که در طهران ايمان آوردمؤثّر بوده است. اين شخص در سنين جوانى حضرت طاهره را در بغداد ملاقات کرده بود و اين ملاقات او را علاقمند کرده بود که در باره اين دين جديد بيشتر بداند. او بعداً ملاّصادق مقدّس را در زندان طهران ملاقات کرد و ايمان آورد. ٣_ ظهورالحق جلد ششم، صفحات ١٣٣، ٧_٨،٤٧٦_٦٧٤، ٦٩٥، ٧١٠_٧٠٢ و٧١٩_٧١٤. ٤_ "تاريخ يهود ايران" تأليف حبيب لوى Levy جلد ٣ ص ٦٥٧ ، نقل از صفحه ٩ رساله منتشر نشده اى از "استايلز" که در کنفرانس تاريخ ديانت بهائى در لس آنجلس مورخ ٥ تا ٧ اوت ١٩٨٣ تحت عنوان The Conversion of Religious Minorities to the Baha'i Faith ارائه گرديد. ٥_ کتاب "تاريخ يهود ايران" صفحات ٦٢٦ تا ٦٣١، نقل در رساله فوق الذکر از استايلز ص ١٠ ٦_ Jewish Social Studies تأليف W.Fischel جلد ١٢ سال ١٩٥٠ ص ١٥٦ نقل دررساله فوق الذّکرص ١٠ ٧_ Jewish Social Studies تأليف W. Fischel جلد ١٢ ص ١٥٤ نقل دررساله فوق الذکر صفحات ١٢و ١٣. ٨_ رساله Conversion of Religious Minorities نوشته"استايلز"، ص ١٣ وZoroastrian conversion نوشته "استايلز" صفحات ٧٤ و٧٥ ٩_ ابراهيم، يک کشيش آسورى (نسطورى) در آذربايجان ايمان آورد (ظهورالحق جلد ششم ص ١١) بعضى از گزارشهاى مبلّغين مسيحى درايران حاکى از آنست که بهائيان درتبليغ مسيحيان موفقيّتهائى داشته اند. به مقاله Early Relation Between Christian Missionaries and thd Baha'i Faith درکتابStudies in Babi and Baha'i History جلد ١ صفحات ٧٢ و ٧٣ مراجعه شود، بخصوص به گزارشى که نشان ميدهد يک معلّم بهائى در يک مدرسهٴ مسيحى درتبليغ تمامى شاگردان يک کلاس موفّق بوده است توجّه شود. ١٠_ ظهورالحق جلد ششم، ص ١٥. ١١_ ظهورالحق جلد ششم، ص ١٩٥ خانواده تنباکو فروش و سايرين. ١٢_ ظهورالحق جلد ششم، ص ٤٧٥ حاج ميرزا عبدالله تنباکو فروش اوّلين فردى بود که ايمان آورد و تعدادى ديگر را نيز تبليغ نمود. ١٣_ ظهورالحقّ جلد ششم صفحات ٥٥٤ تا ٥٥٦. ١٤_ ظهورالحق جلد ششم، صفحات ٤٨٤ تا ٤٨٦. ظهورالحق جلد هشتم، صفحات ٥١٣ تا ٥١٧ عنوان کتاب صفى عليشاه نجم العرفان است. به کتاب سيرى در تصوّف تأليف نورالدّين مدرّسى چهاردهى، طهران ١٩٤٠ صفحهٴ ١٤ مراجعه شود. در مورد اشارهٴ حضرت عبدالبهاء به صفيعليشاه به مائدهٴ آسمانى جلد ٩ چاپ طهران، سال ٢٩_١٢١ بديع ٠٧٢_١٩٦٤ ميلادى) و جلد ٥ صفحات ٦_٧٠٣ مراجعه شود. جالب آنست که صفى عليشاه يکى از رقباى خود که از مدعيان رهبرى گروه نعمت اللهى بود بنام حاج محمّد کاظم اصفهانى سادات عليشاه طاوس العرفاء مؤسّس شاخه گنابادى نعمت اللّهى را متّهم مىنمود که تحت تأثير افکار شيخيّه و بابيّه قرار گرفته است. "تاريخ سلسله هاى طريقههاى نعمت اللّهى در ايران" تأليف مسعود همايونى، چاپ طهران، سال ١٩٧٨ ص ٢٠١. ١٥_ ظهورالحق جلد ششم، ص ١٥. ١٦_ ظهورالحق جلد ششم، ص ٥٥٠ ١٧_ ظهورالحق جلد ششم، صفحات ٧_٩٨٦. ١٨_ به مقاله" پاسخى بر اغلاط و اشتباهات يک مقالهٴ دائرة المعارف ايرانى در بارهٴ تعاليم حضرت عبدالبهاء" نوشته حقيقت پژوه، نقل در نشريّهٴ عندليب چاپ کانادا، سپتامبر ١٩٨٢، صفحات ٣٢_٣٠ مراجعه شود. ١٩_ از کتاب "يک سال در بين ايرانيان" نوشته ادوارد براون، کيمبريج سال ١٩٢٦، صفحات ٧_٢٣٦ نقل در کتاب Selections from the Writings of E.G. Browne on the Babi and Baha'i Religions نوشته موژان مؤمن صفحات ٥_٣٤ به يادداشت صفحهٴ ٢٣ که گوينده اين سخنان را شخصى بنام جواد آقا يا ميرزا جواد، يکى از بستگان مشکين قلم معرفى ميکند مراجعه شود. ٢٠_ اين شرح از کتاب Die Babis in Persien نوشته F.C. Andreas ترجمه شده است، نقل در کتاب Studies in Babi and Baha'i Religions جلد ١ ص ٧٤. ٢١_ بهمقاله اين شخص تحت عنوانBabyzm:"Spoleczno_ Religijny ruch w Persyi.Nowe Stanowisko Kobiety" (بابى، آئين جنبش اجتماعى مذهبى در ايران. موقعيّت جديد زنان) در نشريّهٴ Gazeta polsksa شمارههاى ٢٢٣،٢٢٢،٢٢٦،٢٢٥، ورشو ٢٧، ٢٨، ٣٠ سپتامبر و اول اکتبر ١٨٧٥ مراجعه شود. ٢٢_ به مجموعه Material for the Study of the Babi Religion تأليف براون، ص ٢٦٢ مراجعه شود. مشخّص نيست که در چه تاريخى اين اظهار دکتر کُرميک نوشته شده است و در واقع ممکن است که منظور او جنبش بابى بوده است. ٢٣_ ظهورالحق جلد ششم، ص ١٤. ٢٤_ ظهورالحق جلد ششم، ص ٦٧٢. ٢٥_ ظهورالحق جلد ششم، ص ٦٥. ٢٦_ ظهورالحق جلد ششم، ص ٦١ و ٦٢. ٢٧_ ظهورالحق جلد ششم، ص ٣١٨. ٢٨_ ظهورالحق جلد ششم، صفحات ٩٨٠ و ٤_٩٨٢. ٢٩_ظهورالحق جلد ششم، صفحات ٤٠٦ و ٤٠٧. ٣٠_ ظهورالحق جلد ششم، صفحات ٤١٢و ٤١٣. ٣١_ ظهورالحق جلدششم، صفحات ٤٤٤ تا ٤٥٠. ٣٢_ ظهورالحق جلد ششم، صفحات ٤٥٧ تا ٤٦٣.
Powered by AkoComment! |
||||||
| < بعد | قبل > |
|---|


